<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عبور</title>
<link>http://viewes.blogfa.com/</link>
<description> </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 14 Aug 2008 15:58:36 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مهربانی  با خود را بیاموزیم</title>
<link>http://viewes.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>امروز سردرد بدی داشتم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک نشانه که در کارهایم تجدید نظر کنم من از پا نمی شینم تا زمانی که این افراط و تفریط را به جایی برسانم نمی شود دیگران متولی آدم باشند هیچ کس بهتر از خودم نمی تواند مرا بشناسد به فکرم رسیده بود که بهترین گزینه در حال حاضر تغییر موقعیت است اما عملا این کار مشکل اساسی مرا که عدم مدیریت توانایی هایم است حل نمی کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سخت نیست تعیین مرز بین خودخواهی و اینکه واقعا آدم کاری از دستش بربیاید یا نه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگران هم کم کم توقعاتشان را مطمئنا تعدیل میکنند . احساس گناههای بی خود حتما کم کم بی اثر می شوند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی بر اساس نیاز رفتار کنم این حالت طبیعی به من کمک می کند که بدانم چه چیزی به من رضایت خاطر می دهد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معده مان هم که درد میکند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی ظرف نشسته دارم با خانه ای به هم ریخته و کلی کار نکرده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما ایندفعه دیگر نباید اشتباه کنم. ریش و قیچی دست من هم هست فقط باید بپدیرم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید صد بار بپذیرم من فقط زمانی خودخواهی می کنم که کاری از دستم بربیاید و نکنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه اینکه خودم را اذیت کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شکسته شدن دماغم چه خاطره بدی است از این تعارفها..................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نان هم نیست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرغ هم باید بخرم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Aug 2008 15:58:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=viewes&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>viewes</dc:creator>
<guid>http://viewes.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خسته نباشی خانم </title>
<link>http://viewes.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>احساس خوبی دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس آدم های پخته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسته اما  امیدوار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس تسلط بر زندگی دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خودم قول می دهم که هرگز در مواردی که نیاز به بزرگ بودنم است بچگی نکنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط یک سری چیز ها در ابهام است که امیدوارم خورشید امیدواریم آنها را برایم شفاف کند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; من خیلی راه رفته ام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهتر است استراحت کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله درسته هنوز صراحت لازم را ندارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و البته قاطعیت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما آنها قول داده اند سراغم بیایند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من عاشقانه زندگی می کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خدا را سپاسگذارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من آغوشم منتظر آرزوهایم است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من             خوشبختم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Aug 2008 01:33:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=viewes&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>viewes</dc:creator>
<guid>http://viewes.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://viewes.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>کتابها و لحظه های زیادی را برای یافتن آرامش ورق زده و می زنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بسیار نیروی مضاعفی را در پی اثبات خود به دیگران و البته زندگی بر خود تحمیل کرده ام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از کلی زمان سوخته فهمیده ام زندگی اصل چیز دیگری است. نیاز نیست که من خودم را به زندگی اثبات کنم زندگی اگر مرا باور نداشت اصلا مرا در خود نمی پذیرفت و متولد نمی ساخت .......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانم زندگی تلاش های مرا ارج می نهد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من با خیلی از ضعف هایی که فضای حاکم بر جامعه بر روح یک زن تحمیل می کند، آگاهانه مبارزه کرده ام. من علیه خیلی از سنت ها با حس تلخ و کشنده لحظه به لحظه گناه شوریده ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما با این همه راه را اشتباه می رفته ام چون توقع داشتم با غرق شدن در افراد می توانم تغییرات اساسی را در سایه آرامشی که وجود دیگران به من می بخشد می توانم حل کنم اما انگار همه مثل یک نفر که یک دوره تاریخ مصرف داشته باشی از تو خسته می شوند گاه مودبانه و گاه پرخاشگرانه از تو می خواهند لطفا فلانی یک لطفی به ما بکن و ما را اینقدر اسیر خود نکن اجازه بده ما نفس بکشی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودم هم می دانم که آدم بسیار خسته کننده ای هستم یک آدم آویزان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وجود آدمهایی مثل من قبول دارم که یک خطر است اینگونه افراد با خوبی های مریض گونه خود افراد را در بند خو د می کشند بسیار آدم های ترسویی هستند. وابسته مزاحم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کابوس  رفتن او از یک طرف بعد از یک ماه،  این واقعیت تلخ که بی او احساس نا امنی شدیدی می کنم بسیار مرا رنج می دهد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز توقع که به من قوت قلب دهد باز توقع که مرا کمک کند این ضعف اساسی ام را که تابحال به خاطر آن بارها و بارها اذیتش کرده ام  چقدر باور ش سخت است ااین کشور خرابه وجود من ................ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 19:08:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=viewes&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>viewes</dc:creator>
<guid>http://viewes.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق </title>
<link>http://viewes.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>عشق زیباترین واژه در زندگی است.</description>
<pubDate>Mon, 10 Mar 2008 11:58:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=viewes&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>viewes</dc:creator>
<guid>http://viewes.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلاش</title>
<link>http://viewes.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مثل پوست انداختن است ، البته شاید سخت تر، چه مقیاسی اصلا برای درد وجود دارد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منظورم تغییر است، تغییر همیشه سخت است بخصوص که ضرورت تغییر را احساس کنی اما  عقلت با تو هم پایی نکند. در این صورت مثل آدمی  می مانی در اجمنی که هیچ قرابتی با آنها احساس نمی کنی و رنج می کشی من عقلم از رفتار خودم در عذاب است . اما انگار باید قدری خود داری کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این تنهایی که من اینهمه از آن گلایه می کنم چه خوب شرایطی است من هیچ چیز برایم مثل تنهایی خوب نیست. همیشه وقتی تنها می شوم اول کمی گریه بعد خودم را راحت پیدا میکنم . خودم پای صحبت خودم می نشینم و خودم از خودم پذیرایی میکنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Mar 2008 19:13:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=viewes&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>viewes</dc:creator>
<guid>http://viewes.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروز</title>
<link>http://viewes.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>من چه سبزم امروز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چه اندازه تنم هوشیار است&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Mar 2008 12:11:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=viewes&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>viewes</dc:creator>
<guid>http://viewes.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
